The Grievance

Oh God, I know not what I want! What am I after day and night?
Why am I so depressed? What do my tired eyes are wishing to sight?

I run away from the gatherings of the friends; alone I stay aloof, and faint!
My gaze fades beneath the veil of sadness, hearing my heart’s gloomy complaint!

I want to be estranged from those many people, so gracious when I am present–
but deep inside- inferior they feel, thinking then of me with so much contempt!

Those people who in fact, when hearing my verse, they have only praised–
But in secret they sit, calling me a women- soiled by filth and crazed!

Oh my pained heart! My insane heart, afflicted by their say–
complain no more, recover your peace: to God you pray!

Translation: Maryam Dilmaghani, June 2013.

In Persian:

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم كه با من، به ظاهر همدم و یكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم كه تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه من ، كه می سوزی از این بیگانگی ها
مكن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس كن این دیوانگی ها


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *